رهگذر
به سپیده دم، خورشید ، از فراخنای شرق رقصان سر به صحن آسمان می ساید و شبانگاه به استراحتگاه خویش، رنگ می بازد و چنین است ، به پندار من روز از رحم شب زاده می شود و شب از رحم روز به نشیمن پر زورق بیرق آسمان تکیه می کند و بدین سان است، هر کس هر چیز را آنگونه می بیند که می پندارد و پندار ،یعنی هر آنچه می خواهد آهــــم می گیرد از مردمانی که گوش های خود را به سمباده ی ستیز ، تیز می کنند که مــبـــادا فریـــاد آزادی بــــرآوری آه ، ای آزادی ای واژه ی غــرقه در خـون سکــوت بی تـــو مـــرا یارای رفـتـن نـیســت بر دستانم زنجیر زمان بر پاهایم قلاف پیکار آنجا که جـای توست را ، با چنگ ، از سینه می درند و بر گوشهایمان حلقه های واهمه می آویزند گردنهای ما غلامان حلقه به گوش را با زنجیر سخت فولادی دیکتاتوری به هم وصله می کنند بدین سان جامه شب، بر جامعه خواب می پوشانند و ما را تازیانه می زنند ما دم بر نمی آوریم! چرا که آزادی مرده است و کسی به خونخواهی اش کاوه ی آهنگر نمی شود سکوت،همه ی حرف ها را نخواهد زد! و این جانیان مغز خور مار به دوش همچنان ، طومار فریبنده حقانیت دروغشان را در جمجمه های ما وصله می کنند دریغ و درد ، که آزادی مرده اسـت و کسی به خون خواهی اش کاوه ی آهنگر نمی شود! رقص قطره ها به موسیقی ابر پایکوبی باران است ابر می نوازد آرام هر قطره ی باران"نتی" است زاده شده از دل ابر از دست خدا و سفر کرده به گوش زمین می شنوی؟ دست خدا، زخمه ای بر ابر باران است از رقص باران بر خاک برآمده حیات هویدا شد. و از نوازش باران بر گلبرگ های گل، شوق بالیدن و عشق زیستن می شنوی؟ باران است موسیقی جان است و نغمه آسمان. گاه حقیقتی بی پندار معنای بودن درک دویدن یک کودک به شوق پروانه است احساس پرواز شوق بالیدن ، گاه زندگی اینست کشیدن آهی در حسرت پروازهای بی تکرار هر انسانی بالی دارد به وسعت مهربانی اش و به ادراکش پرواز ۱.شـــهر مـــا ، شـــهر آرامـــی است جز صــــدای آژیـــــر و زجه های زنی پشت کوچه های غربت، صدایی نیست آســـــمان شهر ، خاکستری نیست خاکستر در خانه هاست همدم دل مردی تنها کودکان،رویایشان خانه ای گرم است عاشقان ،محکومند به در آغوش گرفتن معشوق معشوق اما آه در شهر ما معــشــوقان ، قالـیچه ســلیمان را به قلـــــب گرم عاشق ، مــــی خرند آه ، ای دریغ، فرهاد شهر ما سالهاست قلب گرم خود را به تیشه بیســتون ، بخشیده است ۲.منم و ادراک فضا گمشده ای در ذهن زمان عبودیت یک باغ و شبی به پیشگاه خدا ۳. وجب هایت را نگه دار ای مرد ساعت ها را نمی شود با وجب شمرد زمان ریزتر و سریع تر از آن است و از دستانت می گریزد ۴.بن بست صدا شاخساران درخت، دست های دیروز نوازش من و توست که به ادراک فضا، نیاز به آسمان را از نوازش زمین برتر دیده اند نسیان من، عصیان من اعتمادی به چشمانم نیست شاید خواب می بینم بهار را شاید اینجا یکسر ، زمستان است خواب بیداری و خدایی که در این نزدیکی اسـت؟ کسی چه می داند شاید خدایم ،مرا رانده است تاریک است اینجا بی تو ، همنفس من شبانگاه شبیخون زده آنهایی است که دلت را می جویند دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
| Design By : Night Skin |


