یکشنبه 12 خرداد1387
شوق تماشا

کنار پـــنجره ،تـــنـــها
طوفان را به تماشا نشسته ام
شـاخـه ها مسـت بـــوی بـاران
برگ ها می رقصند ،
آسمان سرخ می شود
کـبـوتـــران ، بـی بـــال پــــرواز
با بال های عــاشق و مـستور
در هوا می چرخند
بـاد در کوچه ، چون رودی روان
مــی وزد پــا به پــای رهگذران
مقصد شــان ، انتـــهای کوچه
دور دســــت های فنا
خدا ، با مخلوقاتش ،
عشق بازی می کند
ادامه مطلب
لينک مطلب | نگارش:رهگذر
دوشنبه 6 اسفند1386
دریای وجود

دریایی ام که «مد» می گیرد به شوق روی تو
و شبانه اش ، به نور تو ، آرام می شود
مرا مباد آندمی که پشت ابر نهان شوی
و من ،به جذر تو ، بنشینم
چرا که آندمم ، دم است و
بازدمی نخواهد داشت!
ادامه مطلب
لينک مطلب | نگارش:رهگذر
یکشنبه 27 آبان1386
میلاد مهربانترین

شب میلاد کسی است
که شبانه های مرا،
در ترس بیداری
چون دستهای مهتاب
در کوچه های خلوت صمیمیت
نور باران می کند
شب میلاد کسی است
که شبانه های من ،
در بی تابی پروانگی ام باز،
با لحن نورانی پنجره اش ،
صبح می شود.
شب میلاد کسی است
که شبی ، بالهایش را گشود
و پا بر شانه های زمین نهاد
فرشته ای که هر شب ،
پنجره اش گشوده است
به روی من پروانه،
به روی من بی تاب،
من تنها
و من با بالهای شکسته ام ،
که دیری است
هر شب ،
مهمان صداقت آبی رنگش ،
خواهم بود
هر شب میزبان مهربانی ها
و محبت هایش
هر شب ، بی تاب تر از پیش
هر شب ، چون پروانه ای بی پروا
در ترس تاریکی
به درخشش بالهای ققنوس وارش
به آرامشی ابدی ، خواهم رسید
شب میلاد کسی است
که هر شب ، شبانه های من
با طنین کلام مهربان او ،
به سپیده دم امید،پیوند می خورد.
ادامه مطلب
لينک مطلب | نگارش:رهگذر
چهارشنبه 11 مهر1386
زمستان وجود...بهار حضور
من،زمسـتـانـم
درخت آرزوهایم ، یخ زده است
زمینم سراسر سپیدی برف
اشک های من ، همه ، قندیـل غارهـای توقف
دستانم ، انجماد جستجوی جوانه ای
و تنم ، زخمی بوران سکوت
یک روز ، گامهای گرم تو ، برف هایم را آب کرد
هرم نفس آتشینت هوایم را همچو آغاز بهاری
بارانی
درخت خشکیده ی آرزوهایم ،
پیشکش ناچیز من بود به تو
و تبری که به دستت دادم
تا که ویرانش کنی،تا که هیزم کـلبه ات باشد،
گرمابخش شبهای تار زمستانت باشد ،
اما تو تبری را که داده بودمت ، رها کردی
به درختم تکیه کردی
و با لحن ساده و صمیمانه ی یک کودک،
آرام و بی صدا گفتی :
بر من چگونه عاشق می شوی؟
و من... من در برابر چشمهای سیاهت ،
پــاک، باخته بودم
خواستم فریـاد کنم ، خواستم دلـم جاری شود
خواستم بگویم اما! دهانم یخ زده بود،
جمله های عاشقانه ام ،
همه در برابر قد و قامت با وقارت ،
به انجماد رسیده بودند.
خواستم فریاد کنم اما، نتوانستم!
و تو بی آنکه بدانی، هنوز ،
نیمی از جان من ، در زمستان است
از دیار من رفتی ...
و اکنون...جان من در زمستان،جان من در بهار،
هر روز به یاد تو،جوانه هایش رابا دم ناتوان خود
زنده می کند
و یخ دلش را آب می کند
شاید یک روز دوباره بهار بیاید...شاید...
ادامه مطلب
لينک مطلب | نگارش:رهگذر
شنبه 10 شهریور1386
مهربانترین

کسی می جوید در میان باغچه دل خویش را
غافل از آنکه ، دلش ، نـهالی شده است
رهگذری را ، سایه ای گسترده است
و با گذران سالها، به بار خواهد نشست،
شکوفه خواهد داد.
ادامه مطلب
لينک مطلب | نگارش:رهگذر
پنجشنبه 25 مرداد1386
زمانی برای مرگ پروانه ها
خدایا ببخشای که تو را می گویم دنیایی که
ما را ساخته ای ،نا زیباست
خدایا ببخشای مرا که می بینم
زمین ، از میلیارد ها سال،تکرار شب و روز ،
خسته است
ببخشای مرا، ببخشای ما را
که نگفته ای ما را ،چرا آمده ایم ، چرا می رویم
تا دریچه ی ذهن بر «چرا»ها گسترده می شود
قرآن می آوری و می فرمایی:
"که بشر ، قادر به درک چرا بودنش نیست!"
خدایا ببخشای ما را
که نمی دانیم هدفت چیست،
اصل آفرینش چیست
ما که حتی نمی دانیم چراپنج انگشت دستمان
یکی نیست
چه رسد به باز گشاییدن «چرا»ی حکمت ازلی؟
ببخشای ما را که از حکمتت
شب های امتحان ، خطی حفظ کرده ایم
" پنداشتیم که مسلمانیم"
و نمره ی بیست گرفته ایم
" پنداشتیم که می دانیم"
خدایا ببخشای ما را که نمیدانیم چرا مسلمانیم
تا چشم گشودیم ، بر سر دخترانمان ،چادر بود
و بر دهانمان روزه
خدایا ، خدایا ببخشای ما را
که نگفته اند ما را ، که نگشته ایم ما،
که کتابی نیست که دریابیم خداییت را
تنها ما را گفته ای ، دنیا صحنه ی آزمایشهاست
آزمایش های پیاپی تا به چند
شکست ها و پیروزی ها تا به کی؟
خدایا ببخشای مرا ،
که زمانی را برای مرگ پروانه ها ، بر پا می دارم
ادامه مطلب
لينک مطلب | نگارش:رهگذر